درخت
درخت

مرد تا سكوي پنجره خزيد . كارگر هاي شهرداري ايستاده كنار درختي گه گاه از بي حوصلگي كلاه از سر برداشته و باز مي چپاندند توي سر شان . سرم مرد به زمين افتاده بود خون به لوله اش برمي گشت . سه چهار نفر از همسايه ها با كارگر ها مشغول به جر و بحث شدند . مرد هر چه تلاش مي كرد نمي شناختشان . كلاه هاي زرد رنگ تكاني خوردند ازسمت وانت بار اره به دست بازگشتند . زن سر رسيد و سراسيمه مرد را خواباند روي تخت . جيغ اره طنين انداز شد . و تلاش زن براي مهارتشنج مرد . گپ و گفت همسايه ها در كار اره خاموش شده بود . سوزن سرم بيرون افتاده بود و دست مرد بي حال روي ملحفه ها ي خوني . ديگر شاخه هاي بزرگ را تمام زده بودند و زن زنگ زده بود براي آمبولانس . يكي از همسايه ها فرياد زد سيم و درخت از روي كابل ها فرود آمد .و همچنان زن اسم كوچه را پشت گوشي فرياد مي زد .
